اقبال يغمايى ( گردآورنده )

پيشگفتار 16

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )

بيرون برود تفتيش كنند - يكى به درشكه نزديك شده ، و او را شناخته ، آن جوانمرد مسلمان مىگويد : آقا ، زودتر برو خودت را خلاص كن ! و برگشته به همراهان مىگويد يك نفر از كسبه بود ، به قم مىرفت . » « 1 » مرحوم ناظم الاسلام كرمانى ، با اينكه خودش در « يوم التوپ » در مظان خطر بود و خانه به خانه پنهان مىشد ، با همهء اينها از ياد سيد جمال غافل نبود ، و ما كرمانيها روسفيد هستيم كه مردى مثل ناظم الاسلام ، جزء نخستين كسانى است كه از بازماندگان سيد خبر گرفته و احوال پرسيده است . ناظم الاسلام مىنويسد : « . . . دوشنبه 28 ج 2 / 1326 ق ( ژوئيه 1908 م . ) امروز والدهء نور چشم ميرزا على ، « 2 » رفت به خانهء آقا سيد جمال مرحوم . ديدنى از عيال او كرده بود . از قرار مذكور ، زن سيد جمال گريه زيادى كرده بود « 3 » و تعريف كرده بود كه طفل ده سالهء مرا بردند يك شب نگاه داشته اشكلك كرده بودند كه پدرت كجا رفته ؟ طفل ، گفته بود : پدرم رفته است قم . يك روز هم جمعى از قزاق فراش ريخته بودند در خانه سيد ، ولى چيزى نبردند ، مقصودشان خود سيد بوده است . و نيز گفته بود ( يعنى زن سيد گفته بود ) روز گذشته رفتم نزد سپهسالار امير جنگ ، و از حال شوهرم استفسار نمودم . او جواب داد : باجى ! برو عده نگهدار . بعد از عده شوهر كن ! كه سيد را كشته‌اند . . . » « 4 » ناظم الاسلام بعد مطالبى مىنويسد كه بد نيست اينجا نقل كنم : گويد : « . . . سيد را پنج

--> ( 1 ) - خاطرات حاج سياح ص 609 ، و اين داستان ، آدم را به ياد ويكتور هوگو كه به « پدر فرانسه » معروف شده بود مىاندازد ، او مدتها از ترس ناپلئون سوم - مثل بسيارى از شعراى آزاديخواه فرانسه - پنهان و دربدر مىزيست و ازين پناهگاه به پناهگاه ديگر پناه مىبرد و اغلب چهره و لباس عوض مىكرد تا شناخته نشود . يك روز كه در درشكه نشسته بود تا جابجا شود و كمال احتياط را هم بجا آورده بود ، وقتى به مقصد رسيد پول درآورد و به درشكه‌چى داد . اما درشكه‌چى بدون اينكه به پشت سر نگاه كند ، پول را پس داده با كمال احترام گفت : - من از پدر پير فرانسه كرايه نخواهم گرفت ! ( 2 ) - طبق معمول از زنش اسم نمىبرد و فقط به عنوان « مادر بچه‌ها » ياد مىكند . ( 3 ) - زن سيد جمال اصلا اصفهانى ، و از احفاد محمد باقر خوراسكانى معروف بوده است . اين باقر خان عليه زنديه قيام كرد ( 1198 ه / 1781 م ) و وقتى جعفر خان زند او را دستگير كرد ، به روايت طرب نائينى : « . . . هنگامى كه در زير تيغ جلاد گردن رضا كشيد . . . تيغ خونخوار ، در سفك دم او كندى مىنمود ( مقصود اينست كه شمشير كند بود و نمىبريد ) ، پس با آن حالت ، باقر خان غضبناك ، از گوشهء چشم به جانب جلاد بىباك نگريسته عتاب آغاز كرد تا چرا تيغ خود را حدت نبخشيده ، به قطع وريد حلقوم من مبادرت نموده‌اى ؟ » ( حماسهء كوير ص 425 ، به نقل از جامع جعفرى ) . همه چيز ديده بوديم جز اعتراض به جلاد براى خاطر كندى تيغش از طرف محكوم زير تيغ ! ( 4 ) - تاريخ بيدارى ايرانيان ج 3 ص 175